شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٩

 

ای بکرترین مهربانی

 

 

دریغا که سالیانی دراز بدون تو در مردابی تاریک دست و پا می زدم .

 

روزانی چند باورم نمی آمد که از تو دور افتاده ام . بی قرار بودم و گریان .

 

اما دنیا گرسنه بود و مرا بلعید . من در کوچه ها و خیابانها حل شدم . ثانیه ها و دقایق از روی من گذشتند . خطوط موهن چهره ام را زشت کردند . من تو را از یاد بردم و مثل کودکی که با شیطنت از سلام گفتن طفره می رود ، تو را نادیده گرفتم .

 

من که غرفه غرفه بهشت تو را از بر بودم به خاک دل بستم .

 

حال که گلدانهای امیدم بی آب مانده اند ، خود را خسته و هلاک به سایه سار نارون مهر تو رسانده ام .

 

آیا دستهای نحیفم راکه از سرمای گناه کرخ شده اند می گیری؟

آیا فرصتی برای بازگشت هست ؟

 

ای آفریدگار سبزترین روزها ، ای بکرترین مهربانی ، نوری رقیق به دلم راه پیدا می کند . دوباره تو را حس می کنم .

 

به آسمان می نگرم و لبخند تو قطره قطره فرو می بارد . دوباره سبز می شوم .

 

 

ايران جوانان محسن  

پيام هاي ديگران ()


سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۸

 

بوی تن او

 

 

صبح من می‏مانم و بوی تنش که روی پوست تنم جا مانده، اکنون وقت عشق بازی است و من به بوی بدنش دل می‏بازم.

 

 

ايران جوانان محسن  

پيام هاي ديگران ()


سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۸

 

من آن خاکم که عاشق میشود

 

 

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک.

اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند.

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند. من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.

اما اگر این‌ خاک، این‌ خاک‌ برگزیده، خاکی‌ که‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاکی‌ که‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نکند، اگر همین‌ طور خاک‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر که‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ کُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ کاش‌ خاک‌ بودم…

این‌ وحشتناک‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ که‌ یک‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ که‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاک‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ که…

خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را که‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.

 

 

ايران جوانان محسن  

پيام هاي ديگران ()


سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۸

 

درد دل

 

 

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..


و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.


خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …


های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

شبیه همین جریان چند ماه قبل برای من افتاد و خیلی زود حکمت اون رو فهمیدم. فهمیدم که چه بلایی از کنار گوشم گذشت . حرفی نمیشه زد جز شکر فقط شکـــــــر

دست کریم تو که هست٬ طوفان و مهلکه و سختی و نشیب و فراز وگرمی و سردی روزگار را چه باک؟ یک خدای مهربان ما را بس است

 

 

ايران جوانان محسن  

پيام هاي ديگران ()


شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۸

 

صداقت

 

 

کاش همه خاطراتم خواب بود اون وقت زود فراموش می شدن

کاش همه حرفها از روی صداقت بود

کاش زود تر می شناختم

کاش دیر تر باور می کردم

خوبه که آدم گاهی شکاک باشه

خوبه که گاهی به دوستت دارم ها بها نده

خوبه که بدونه زمونه خوبی نیست

خوبه که بدونی دوست خوب دیگه پیدا نمیشه

کاش می دونستم که صداقت همون چیزی که داشتنش تو این زمونه سخته

سالهاست عمرش و داده به شما

خیلی دیر فهمیدم

خیلی.................

هنوز جای مشت هاش روی دستم هست

هنوز قرمزی تو گوشی هاش روی گونه هام هست

مخصوصا روز آخر ..........

 

من بخشیدمش . امیدوارم خوشبخت بشه و به همه چیزایی که میخواد برسه .

 

یادت هست به چه قیمتی مرا فروختی؟! نه، یقین دارم حتی نفهمیدی.!

جای بعضی زخم‌ها اگر باقی نماند، چه فرقیست میان زخم کاری و زخمی سطحی؟! گویی جای زخم هویت می‌بخشد زخم را! جای زخم پادزهریست علیه فراموشی...

تمام

 

 

ايران جوانان محسن  

پيام هاي ديگران ()


چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٧

 

خیانت

 

 

دلواپس و بی تابم
باز امشبم بی خوابم
ازت خبر ندارمو
تا خود صبح بیدارم
حس خوبی ندارم
چشام همش به ساعته
می پرسم این چه حسیه
یکی میگه خیانته
گوشی رو بردار تا صدات
یه ذره ارومم کنه
این نفسای اخره
دلم داره جون می کنه
همش دارم فکر می کنم
دست یکی تو دستته
دارم می میرم ای خدا
فکر می کنم حقیقته

 

-----------------------------

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...
خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

 

 

ايران جوانان محسن  

پيام هاي ديگران ()


سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٧

 

هر لحظه به تو محتاجترم ...

 

 

همیشه در کنارم بوده‌ای ؛
همیشه سنگینی نگاهت سبکترم کرده است؛
هر گاه بیقرار بوده‌ام آرامشم داده‌ای ؛
آن روزها که ابری بوده‌ام ، تنها شانه‌ی مهربان تو شاهد باریدنم بوده است ؛
هر بار ، از هر که و از هر چه بریده‌ام ، تو باز هم به من نزدیکتر شده‌ای ؛
در کنارت ، هجوم بی فرجام یأس را بارها و بارها تجربه کرده‌ام ؛

...

تو به من حرکت را آموخته‌ای ؛
به من یاد داده‌ای که چگونه هر گام را قویتر بردارم ؛
تعلیمم داده‌ای که هر فرود مقدمه‌ایست بر فرازی رفیعتر ؛
تفهیمم کرده‌ای که تاریکی ، وسیله‌ایست برای درک روشنایی و معبریست برای رسیدن به آن ؛
بارها در گوشم زمزمه کرده‌ای درد از جنس نور است و همدردی نیز ؛
داستانها برایم گفته ای تا بدانم هرگز پایانی نیست ؛

...

امروز به واسطه‌ی تعلیماتت شوق را می‌شناسم ، و در پی آن همه‌ی هستی‌ام در یک کلمه خلاصه شده : حرکت . و میدانم که تنها باید تنفر را برای سکون خرج کنم .

آشنای مهربان ، امید ، هر لحظه به تو محتاجترم .

 

 

ايران جوانان محسن  

پيام هاي ديگران ()


شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٧

 

فرصت

 

 

دستانت را که باز می‌کنی کوچک میشوم...

تنها مرگ میتواند از هم جدایمان کند، جدایی از تو کابوس شبهایم شده. از دالان تنگ کابوس که به سمت بیداری پرتاب میشوم ، نمیدانم کابوس را جشن میگیرم یا بیداری را... شادم که هنوز هستیم.

مرگ پایان فرصتهاست ، فرصتهای تو ... فرصتهای من برای با تو بودن، فرصتهای مهرورزی، فرصتهای بودن.

... نگاههای سردم را ... روزهای سکوتم را ... نقدهای تندم را ... خواسته های نامعمولم را ... همه را تحمل میکنی.

هر بار که سر از تاریکی کابوس برمیدارم میخواهم کمتر «تحمل» کنی، دوست دارم شاد ببینمت.

درد کشیدنت مرا میفرساید ، میخواهم مرهم شوم دردهایت را ...

میدانم ؛ ناگفته پیداست من خواسته‌ی تو نیستم ، اما بپذیرم چونان که هستم، جز این نمیتوانم.

این روزها چگال هراس عظیمی به نام مرگ دل‌آشوبم میکند ، این شبها نمی خوابم که کابوس ببینم، کابوسهای هر بار پیچیده تر را!

... فرقی نمیکند ماییم که به سوی مرگ میرویم یا او به سمت ما؛

بیا با هم فرصتهایمان را جشن بگیریم...

 

 

ايران جوانان محسن  

پيام هاي ديگران ()


سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٧

 

سرزنش ...

 

 

تو آخرین نفری نخواهی بود که بی دلیل مرا  سرزنش می کنی ،

ولی بدان که اولین هم نبوده ای در شکستن گلدان مهربانی ام ...

روزها گذشته ولی من هنوز باور نکردم که مرا متهم به کاری کردی که هرگز قصد آنرا نداشتم و ندارم ...

 سرزنشم کردی ...

ومن تنها سربه زیر انداختم و سکوت کردم ...

نگذاشتی چیزی بگویم اما من گذاشتم تا حرفهایت بر سرم آوار شود ؛

این گونه تو دلت سبک می شد و دل من ازغم سنگین ...

اما من گِلِه ای ندارم ... 

پله پله از من دور شدی و حرفهایت بلور دلم را شکست.

من ماندم و انبوهی از اندوه ...

و این نوشته ی زخمی بر دیوار دلم ، رنگ اشک گرفت ...

بی دلیل از طرف خودت مرا متهم کردی ، سرزنش کردی ؛ و رفتی ...

رفتی و ندیدی ناگهان قاب چشمانم از اشک پر شد .  ولی من باز هم گِلِه ای ندارم ....

 

 

ايران جوانان محسن  

پيام هاي ديگران ()


دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٧

 

خود آ

 

 

وقتی‌ قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود، وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی‌ کنیم‌ و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شکند، وقتی‌ احساس‌ می‌کنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛ وقتی‌ امیدها ته‌ می‌کشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد، وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام… آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ که‌ تو، فقط‌ تویی‌ که‌ کمکمان‌ می‌کنی…

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می‌کنیم، تو را می‌خوانیم. آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می‌کشیم، تو را گریه‌ می‌کنیم، تو را نفس‌ می‌کشیم.

وقتی‌ تو جواب‌ می‌دهی، وقتی‌ دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می‌کنی‌ و یکی‌یکی‌ غصه‌ها را از توی‌ دلمان‌ برمی‌داری، وقتی‌ گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می‌کنی‌ و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می‌زنی، وقتی‌ سنگینی‌ها را برمی‌داری‌ و جایش‌ سبکی‌ می‌گذاری‌ و راحتی؛ وقتی‌ بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی‌ می‌دهی‌ و بیشتر از لب‌ها، لبخند، وقتی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر می‌کنی‌ و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهایمان‌ را برآورده، وقتی‌ قهرها را آشتی‌ می‌کنی‌ و سخت‌ها را آسان. وقتی‌ تلخ‌ها را شیرین‌ می‌کنی‌ و دردها را درمان، وقتی‌ ناامیدها، امید می‌شود و سیاه‌ها سفید سفید… آن‌ وقت‌ می‌دانی‌ ما چه‌ کار می‌کنیم؟

حقیقتش‌ این‌ است‌ که‌ ما بدترین‌ کار را می‌کنیم. ما نه‌ سپاس‌ می‌گوییم‌ و نه‌ ممنون‌ می‌شویم‌ ما فخر می‌فروشیم‌ و می‌بالیم‌ و یادمان‌ می‌رود، اصلاً‌ یادمان‌ می‌رود که‌ چه‌ کسی‌ دعاهایمان‌ را مستجاب‌ کرد و کی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر کرد و اشک‌هایمان‌ را پاک‌ کرد.

ما همیشه‌ از یاد می‌بریم، ما همیشه‌ فراموش‌ می‌کنیم. ما همان‌ انسانیم‌ که‌ ریشه‌اش‌ از فراموشی‌ است…

 

 

ايران جوانان محسن  

پيام هاي ديگران ()