دریغا که سالیانی دراز بدون تو در مردابی تاریک دست و پا می زدم .
روزانی چند باورم نمی آمد که از تو دور افتاده ام . بی قرار بودم و گریان .
اما دنیا گرسنه بود و مرا بلعید . من در کوچه ها و خیابانها حل شدم . ثانیه ها و دقایق از روی من گذشتند . خطوط موهن چهره ام را زشت کردند . من تو را از یاد بردم و مثل کودکی که با شیطنت از سلام گفتن طفره می رود ، تو را نادیده گرفتم .
من که غرفه غرفه بهشت تو را از بر بودم به خاک دل بستم .
حال که گلدانهای امیدم بی آب مانده اند ، خود را خسته و هلاک به سایه سار نارون مهر تو رسانده ام .
آیا دستهای نحیفم راکه از سرمای گناه کرخ شده اند می گیری؟
آیا فرصتی برای بازگشت هست ؟
ای آفریدگار سبزترین روزها ، ای بکرترین مهربانی ، نوری رقیق به دلم راه پیدا می کند . دوباره تو را حس می کنم .
به آسمان می نگرم و لبخند تو قطره قطره فرو می بارد . دوباره سبز می شوم .